خرید بک لینک
سلام سلامخوبید دوستای عزیزمون؟شرمنده برای غیبت طولانیمونراستش یه کم درگیر بودیماما دوباره برگشتیمدوباره اینجاییم تا بازم از دلمون بنویسیم با اجازه سحرم هم قالب وبمونو عوض کردم، هم آهنگشو چیزایی رو گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 21:02

پارسال کمی بعد تر از شروع سال نو بود ک فردی میامد و برایمان نظر میگذاشت.ان شالله و حتما که قصدش هدایت ما بود. از بس تمام وجودمان فریاد میزند که گمراه عالمیم... میایند با نیت خیر که یخرجهم من الظلمات اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 21:02

امشب از آن شب ها بود که با خود گفتم کارت به اورژانس نرسد صلوااااات...اما نرسید...بیدارمان کردند.گفتند شاید وقت دیگر...آمدیم با تو که آن بالا بالاها که میگویند اتفاقا ان بالا تنها نیست،بلکه همین جا، توادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 21:02

صبح شده و خروسِ همسایه ی دو تا خانهی ان طرفترمان صدایش درامده...شاید اگر ما هم حیاط بزرگی داشتیم، وسط دلِ شهر، مثل همین همسایهی دو تا خانه آن طرفترمان خروس و مرغی و شاید بلدرچینی چیزی میگرفتم و پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 21:02

گاه شمار!9 فروردین!چی شد که آمدم بر زمین؟رنجش و مرارت های این دنیا را دیدم و گفتم اجازه خدا؟ این بار نوبت من دیگه...خدام گفت میری زمین اینه مسیر و راهت... ایناهاش یادت نمیره منو؟ یادت نمیره چه قولی بمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 21:02

این روزها که کمی بیشتر از قبل درگیر آدم ها شدم، شگفتانه هایم از کارهایت چند برابر شده.از پس این غم ها و شادی ها، بیماری ها و مرگ و تولدها، دلتنگی ها و کنارهم بودن ها، درد فراغ و صحبت با یار، چه میخواهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 21:02

با خود گفتم پس کی و کجا میخواهی حرفایت ر که از بس نفتالین زدم تا نپوسد؛ را بزنی...دل خواست رمزگشایی کندد. گفت چشمانت را ببند. و انگشتت را بسپار به من.بستم.سری به اندرونیِ دل زدم. بوی کاغذهای بایگانی شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 21:02

نمی دانم چه سرّی نهفته است در این اولین ها. اولین سلام. اولین نگاه. اولین گرمای دستانش و ...من میخواستم ثانیه به ثانیه اش را تجربه کنم. ان هم با کسی که مرا به وادی عشق ، افتان و خیزان، اورد.. بار سفرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 21:02

بارها میشود که انسان ها یک سری مسائل را در زندگی تا حتی بافت های اسفنجی استخوان هایش هم لمس می کند اما نمی دانم چرا باز هم ان را تکرار می کند...بارها زهر بی اعتمادی به جانش رفت، اما بازهم کار خودش را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 12:18

همیشه دوست داشتم اگر در تاریکی مطلق هم که شده گرفتار و دربند شدم، جایی که دیگر چشم چشم را نبیند، انجا از درون قلبم نوری به بیرون بپاچد و نورباران کند فضای تیره و تار را...تا به امروز دنبال آن گشتم که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 12:18

تمام امیدم این بود و هست که تو برایم نشان میدهی...چقدر برای آدم گران تمام میشود که یکباره تمام ذهنت را مثل آبی بر روی زمین ببینی.کاش درستی و راستی برایم مثل روز روشن بود.میگویند که روشن است. چشمانت راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 12:18

دوستت دارم را میدانی باید چه وقتی و به چه کسی گفت؟ به کسی که وقتی میفهمی منتظرت است آن هم تمام قد گوش و چشم باشد.

فهمیدم که دوستم داری و منتظرم هستی هر لحظه حتی کسری از ثانیه.

هنوز هم دستانت را در زندگیم لمس می کنم.

پ.ن: حضور دستانت پاداش قلبیست که سعی کردم از ناخالصی بزادیم و دعای مادرم.

شکرگزارم.

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 12:18

آن قدیم ها سریالی بود به نام ایوب پیامبر،زمانیکه من شیطانش را میدیدم، شب ها باید با خواب خداحافظی می کردم... از تاریکی میترسیدم، با خودم فکر می کردم الان شیطانِ ایوب پشت آن دیوار ایستاده و منتظر من اسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 12:18

زمین نیاز به قلب های مهربان دارد.وقتی جنس تمام آدم ها یکی است، جنس روح شان یکی است، چه بلای به سرمان آمده که اینگونه شدیم.ما آمدیم که این چیزها را در دنیا ببینیم و برویم؟؟ نمیخواهم دنیا را از عینک پر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 12:18

در عجبم از انسان هایی که توانستند گلوی " عشق" را ببرند... چطور دلتان آمد؟!

پ.ن: خدایِ عاشق! نفس نفس زدن های ادم ها را میبینی...؟! عشق بباران بر دلِ کویرِ تفتیده ی خشکیده ی تشنه... ببار و سیرابم کن...

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 0:37

صفحه بندی