دوباره سلام - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 21:02
سلام سلامخوبید دوستای عزیزمون؟شرمنده برای غیبت طولانیمونراستش یه کم درگیر بودیماما دوباره برگشتیمدوباره اینجاییم تا بازم از دلمون بنویسیم با اجازه سحرم هم قالب وبمونو عوض کردم، هم آهنگشو چیزایی رو گ
خلوت با خود(۱) - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 21:02
پارسال کمی بعد تر از شروع سال نو بود ک فردی میامد و برایمان نظر میگذاشت.ان شالله و حتما که قصدش هدایت ما بود. از بس تمام وجودمان فریاد میزند که گمراه عالمیم... میایند با نیت خیر که یخرجهم من الظلمات ا
خلوتی با خود(۲) - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 21:02
امشب از آن شب ها بود که با خود گفتم کارت به اورژانس نرسد صلوااااات...اما نرسید...بیدارمان کردند.گفتند شاید وقت دیگر...آمدیم با تو که آن بالا بالاها که میگویند اتفاقا ان بالا تنها نیست،بلکه همین جا، تو
خلوتی با خود نه! خلوتی با آدم ها! - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 21:02
صبح شده و خروسِ همسایه ی دو تا خانهی ان طرفترمان صدایش درامده...شاید اگر ما هم حیاط بزرگی داشتیم، وسط دلِ شهر، مثل همین همسایهی دو تا خانه آن طرفترمان خروس و مرغی و شاید بلدرچینی چیزی میگرفتم و پ
گرفتارِ زمین... - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 21:02
گاه شمار!9 فروردین!چی شد که آمدم بر زمین؟رنجش و مرارت های این دنیا را دیدم و گفتم اجازه خدا؟ این بار نوبت من دیگه...خدام گفت میری زمین اینه مسیر و راهت... ایناهاش یادت نمیره منو؟ یادت نمیره چه قولی بم
کجای دنیاییم؟ - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 21:02
این روزها که کمی بیشتر از قبل درگیر آدم ها شدم، شگفتانه هایم از کارهایت چند برابر شده.از پس این غم ها و شادی ها، بیماری ها و مرگ و تولدها، دلتنگی ها و کنارهم بودن ها، درد فراغ و صحبت با یار، چه میخواه
عاقبتِ کار - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 21:02
با خود گفتم پس کی و کجا میخواهی حرفایت ر که از بس نفتالین زدم تا نپوسد؛ را بزنی...دل خواست رمزگشایی کندد. گفت چشمانت را ببند. و انگشتت را بسپار به من.بستم.سری به اندرونیِ دل زدم. بوی کاغذهای بایگانی ش
زندگی در رویا - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 21:02
نمی دانم چه سرّی نهفته است در این اولین ها. اولین سلام. اولین نگاه. اولین گرمای دستانش و ...من میخواستم ثانیه به ثانیه اش را تجربه کنم. ان هم با کسی که مرا به وادی عشق ، افتان و خیزان، اورد.. بار سفر
انسانِ فراموشکار - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 12:18
بارها میشود که انسان ها یک سری مسائل را در زندگی تا حتی بافت های اسفنجی استخوان هایش هم لمس می کند اما نمی دانم چرا باز هم ان را تکرار می کند...بارها زهر بی اعتمادی به جانش رفت، اما بازهم کار خودش را
نور باران... - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 12:18
همیشه دوست داشتم اگر در تاریکی مطلق هم که شده گرفتار و دربند شدم، جایی که دیگر چشم چشم را نبیند، انجا از درون قلبم نوری به بیرون بپاچد و نورباران کند فضای تیره و تار را...تا به امروز دنبال آن گشتم که
امید... - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 12:18
تمام امیدم این بود و هست که تو برایم نشان میدهی...چقدر برای آدم گران تمام میشود که یکباره تمام ذهنت را مثل آبی بر روی زمین ببینی.کاش درستی و راستی برایم مثل روز روشن بود.میگویند که روشن است. چشمانت را
دوستت دارم! - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 12:18
دوستت دارم را میدانی باید چه وقتی و به چه کسی گفت؟ به کسی که وقتی میفهمی منتظرت است آن هم تمام قد گوش و چشم باشد.فهمیدم که دوستم داری و منتظرم هستی هر لحظه حتی کسری از ثانیه.هنوز هم دستانت را در زندگیم لمس می کنم. پ.ن: حضور دستانت پاداش قلبیست که سعی کردم از ناخالصی بزادیم و دعای مادرم.شکرگزارم.
گمراهی! - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 12:18
آن قدیم ها سریالی بود به نام ایوب پیامبر،زمانیکه من شیطانش را میدیدم، شب ها باید با خواب خداحافظی می کردم... از تاریکی میترسیدم، با خودم فکر می کردم الان شیطانِ ایوب پشت آن دیوار ایستاده و منتظر من اس
قلب پاک... - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 12:18
زمین نیاز به قلب های مهربان دارد.وقتی جنس تمام آدم ها یکی است، جنس روح شان یکی است، چه بلای به سرمان آمده که اینگونه شدیم.ما آمدیم که این چیزها را در دنیا ببینیم و برویم؟؟ نمیخواهم دنیا را از عینک پر
قاتل های خاموش - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:37
در عجبم از انسان هایی که توانستند گلوی " عشق" را ببرند... چطور دلتان آمد؟!پ.ن: خدایِ عاشق! نفس نفس زدن های ادم ها را میبینی...؟! عشق بباران بر دلِ کویرِ تفتیده ی خشکیده ی تشنه... ببار و سیرابم کن...
هم سر یعنی... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:37
اگر همراه و یارِ زندگیم، دغدغه ها، آرزوها، و در کل تو قلب و ذهنم زندگی نکنه و من هم در قلب و ذهنِ او زندگی نکنم؛ این جور زندگی مفتشم گرونه...پ.ن: انچنان یاری میخوام که آنقدر قلبش رئوف باشد و روشن، که هر کجا غمی، تاریکی دید؛ دستم را بگیره و بگه ، بریم؟ و من هم از خدا خواسته بگم بزن بریم... برویم و ان...
بفرمایید شعر نوش جان کنید... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:17
هفت شهر عشق عطار نیشابوریگفت ما را هفت وادی در ره است.............چون گذشتی هفت وادی،درگه استوا نیامد در جهان زین راه کس....................نیست از فرسنگ آن آگاه کسچون نیامد باز کس زین راه دور........
انتخاب... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:17
معتقدم که خداوند به انسان ماموریتی داده... حال این ماموریت چیست را نمی دانم. چیزی که بزرگانی چون مولانا هم دنبالش گشتند... و می گردند.گاهی آنقدر حجم این افکار در ذهنم زیاد می شود که احساس می کنم مغزم
بیگانه ای به نام عشق - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:17
قلبش را دو دستی آورد جلو... و او هم شاید همین کار را انجام داده بود. اسیر تفکر و باورهای هم شده بودند.. آنچنان عشقی برای هم تقدیم می کردند که گویا خوشبخت ترین زوج را به تماشا نشستی و برایشان عشقی با ه
عینکیِ پرنده... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:17
وقتی من نبودم انگار دنیا رو محو می دید. برایم خیلی مهم بود.زمانی که با او بودم، تصویری را می دید که چشمانش بارانی می شد.بعد از یک اتفاق، من دیگر یک عینک عادی نبودم. عینک هری پاتری بودم که کسی اگر مرا